سفرنامه نوروز / روز ششم و هفتم
هفتم و هشتم فروردین
از دزفول تصمیم گرفتیم که بخاطر کمبود وقت از دیدن شوشتر که آبشارهای فوق العاده ای داشت صرفنظر کنیم و زودتر به آبادان بریم فقط توی یکی از باغات حاشیه ای ناهار خوردیم و از بس که عزیزدلم شیطونی کرد دیگه یادم رفت که اونجا ازش عکس بگیرم.
عکس از گلهای باغات توی مسیر

بعد از یه کم استراحت راه افتادیم تا به اهواز رسیدیم و برای رفع خستگی بستنی خوردیم که پارسا گلی هم یه بستنی رو کامل نوش جان کرد! ساعت 6 و 7 بود که به آبادان رسیدیمو دوری توی شهر زدیم و توی یه مدرسه مستقر شدیم و همه شرایط برای استراحت و رفع خستگی فراهم بود که عسلمو واسه دومین بار حمام کردیم.اون شب هم دوباره دایی مرتضی و دوستش به ما ملحق شدن اما خدا رو شکر اینبار یوسف نزدیک پسرم نمیومد و فقط از دور حرفای منو که هنوز یادش بود تکرار میکرد و میگفت پارسا عمرم!!
صبح روز بعد برای دیدن شلمچه به خرمشهر رفتیم که تا اونجا تقریبا بیست دقیقه ای رو تو راه بودیم تا به ورودی شلمچه رسیدیم که دوباره مسیری که دو طرف اون با پرچم قرمر پوشیده شده بود رو طی کردیم که توی اون مسیر هم بقایای تانکهای جنگی و مناطق مین گذاری شده دیده میشدن.


افرادی که کناره های راه برای خوشامدگویی ایستاده بودن از مهمونای شهدا می خواستن که براشون دعا کنن، حالا که به شهدا دل سپردن و راهی این سرزمین شدن ازشون میخواستن که هم برای خودشون و هم اونا طلب شفاعت کنن.خرسند شدم از دیدن این صحنه و سیل جمعیتی که هنوز شهدا رو بخوبی تو یادشون زنده نگه داشتن!

وقتی وارد محوطه اصلی شدیم فضای خیلی روحانی ای حاکم بود مخصوصا با صدایی که از شهید مرتضی آوینی پخش میشد اینجا دقیقا مکان شهادت پدرم بود با دیدن این صحنه ها حضور پدرمو که همیشه همراه و حاضر با من هستن رو بخوبی احساس میکردم .
امروز که این مطلب رو می نویسم روز پدره و برای فرزندان شهدا روز پدران آسمانی!!
پدرم روزت مبارک امیدوارم که بتوانم با ارادت به شما و یاری حضرت علی (ع)فرزند پاک و صالحی تربیت کنم!! که البته به لطف خدا و زحمات مادر، پارسایی، پسری خدادوست است که مدام به هر بهانه ای دستان زیبایش را برای شکر گذاری به آسمان دراز میکند و از ما هم میخواهد که او را همراهی کنیم حتی اگر ما فراموش کنیم او یاداور میشود و ما را متوجه لطف خداوند میکند که چنین فرزند پاک و عزیزی به ما عطا کرده.

بقیه عکسهای شلمچه


حوالی ظهر به آبادان برگشتیم و توی پارکی کنار رودخونه استراحت کردیم و عصر هم به بازار امیری آبادان رفتیم و بازار هم خیلی شلوغ بود، دو سه ساعتی اونجا بودیم و بعد از خرید برگشتیم به محل اسکان و با دایی ها و خونواده هاشون شب خوبی رو گذروندیم.


سفرنامه نوروز / روز ششم و هفتم
